از سوی دیگر، قوه تعقل شاید تنها قوهای باشد که همگان مدعی داشتن آناند و به داشتن آن میبالند.
گاه همین قوه تحت الشعاع قوای دیگر قرار میگیرد و انسان در انتخابها، و روش زندگی خود از عقل بهره نمیگیرد. برای نمونه بسیار اتفاق میافتد که افراد یک جامعه تحت تأثیر هنجارها مجبور به انتخاب شیوه پذیرفته شده جامعه هستند. درواقع انسان گاه به سبب ترس از رسوایی، همرنگ کسان (جامعه)، میشود، و گاه به سبب آنکه در جامعه ذوب شده، زحمت اندیشیدن به خود راه نمیدهد و با خود میگوید، دیگران درباره آن اندیشیدهاند، و همین درست و معقول است. انسان در این حالت، به بیان هیدگر، به دام داسمن، افتاده است.
اما آیا نمیتوان داسمنی یافت که در آن تعقل مرسوم باشد؟، یعنی هر که در جمع کسان وارد میشود به اندیشه وا داشته شود؟
جامعه (کسان)، بدون تعقل، و ارزش دادن به تعقل، به کجا خواهد رفت؟

