تبليغاتX
فلسفه
انسان موجودی با قوای نفسانی و جسمانی گوناگون است. قوای نقسانی انسان را شهویه، غضبیه، و عاقله دانسته‌اند. افلاطون معتقد بود که غلبه هر یک از این قوا در انسان او را از حالت اعتدال خارج می‌کند. به زعم او همه این قوا آن‌گاه در انسان به تعادل می‌رسد که لگامشان در دست قوه عاقله باشد. بر این اساس، مهم‌ترین قوا، از دید فیلسوفان یونان باستان و حکمای مسلمان، قوه عاقله است، که آن را فصل ممیز انسان از حیوان دانسته‌اند.

از سوی دیگر، قوه تعقل شاید تنها قوه‌ای باشد که همگان مدعی داشتن آن‌اند و به داشتن آن می‌بالند.

گاه همین قوه تحت الشعاع قوای دیگر قرار می‌گیرد و انسان در انتخاب‌ها، و روش زندگی خود از عقل بهره نمی‌گیرد. برای نمونه بسیار اتفاق می‌افتد که افراد یک جامعه تحت تأثیر هنجارها مجبور به انتخاب شیوه پذیرفته شده جامعه هستند. درواقع انسان گاه به سبب ترس از رسوایی، همرنگ کسان (جامعه)، می‌شود، و گاه به سبب آنکه در جامعه ذوب شده، زحمت اندیشیدن به خود راه نمی‌دهد و با خود می‌گوید، دیگران درباره آن اندیشیده‌اند، و همین درست و معقول است. انسان در این حالت، به بیان هیدگر، به دام داسمن، افتاده است.

اما آیا نمی‌توان داسمنی یافت که در آن تعقل مرسوم باشد؟، یعنی هر که در جمع کسان وارد می‌شود به اندیشه وا داشته شود؟

جامعه (کسان)، بدون تعقل، و ارزش دادن به تعقل، به کجا خواهد رفت؟

+ نوشته شده توسط مصطفی علیمرادی در پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390 و ساعت 12:16 |
آشنایی من با فلسفه اتفاقی بود؛

فلسفه مانند یک فرزند ناخواسته در دامان من گذاشته شد؛

من بدون اینکه بخواهم به عرصه فلسفه پرتاب شدم؛

در آغاز قصد گریز از این وادی داشتم؛

خود را به آب و آتش می‌ز‏‌دم که از فلسفه فرار کنم؛

اما نشد؛

بعدها با فلسفه کنار آمدم. فلسفه را پذیرفتم و حتی تا مرحله دیگر به تحصیل آن پرداختم. فلسفه چیزهای بسیاری از من گرفت؛ اما چیزهای بسیار دیگر به من داد. فلسفه دشمن من بود و هست.اما دشمن داناست. من با فلسفه بلندی یافتم. شاید اگر فلسفه نمی خواندم، بلندی جاه می‌یافتم، اما همتم به این بلندی نبود.

شاید اگر فلسفه نمی‌خواندم .... پستی گرفت همت من زین بلند جای

+ نوشته شده توسط مصطفی علیمرادی در شنبه نوزدهم شهریور 1390 و ساعت 14:4 |
فلسفه را اگر شناخت امور و پدیده‌ها به گونه کلی و عقلی بدانیم، وظیفه شناساندن پدیده‌های کلی بر عهده فیلسوف خواهد بود. فلسفه پدیده‌ها و امور اجتماعی را نیز در کلی‌ترین حالت، نه به گونه جزئی و متغیر، برمی‌رسد و دیدگاه کلی و عقلی عرضه می‌دارد. دیدگاه‌های یک فیلسوف درباره این پدیده‌ها به گونه‌ای است که هر کس می‌تواند با محک عقل آن دیدگاه را بسنجد و به راستی و ناراستی‌اش آگاه شود.

نظراتی که مبنای عقلی ندارند قضاوتی درباره آن صورت نمی‌توند گرفت. از این روی، این نظرات گاه سبب گمراهی‌های بسیار  می‌شود.

عقلانی بودن یک دیدگاه، شاید اعتماد به آن نظریه را در پی داشته باشد و نیز سبب پویایی و همدلی مردم با آن دیدگاه‌ها شود؛ زیرا مردم می‌توانند با تعقل به ناراستی‌های آن پی برند، و آن را نقد کنند، بدون اینکه به نا آشنایی و نادانی متهم شوند، و این نقد و مفاهمه مردم را به تدبر در امور اجتماع به گونه عقلانی وا خواهد داشت.


+ نوشته شده توسط مصطفی علیمرادی در پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1390 و ساعت 11:44 |
عقل، چنانکه از لفظش برمی‌آید، زنحیر بر پای انسان است. یعنی عقل نمی‌گذارد انسان از حدودی که به یقین می‌شناسد فراتر رود. منشأ خطا در انسان نیز، فراروی از حدود قدرت شناخت عقل است. پس آنکه بر اساس عقل پیش می‌رود خطا نمی‌کند.

اما آیا بسنده کردن به عقل، دانش انسان را محدود نمی‌کند؟

انسان افزون بر عقل قوای حس و خیال و وهم نیز دارد. هرگاه حکم در ادراکات هر یک از قوا بر پایه عقل باشد، خطا در آن نمی‌رود؛ شناخت انسان جز از طریق قوای باطن، و حس ظاهر نیست. البته برخی معرفت‌ها از نقل (وحی) برای انسان حاصل می شود. این گونه از شناخت با عقل انسان قابل نفی و اثبات نیست.

شناخت امور کلی و حکم درباره آنها کار عقل است. پس هرگاه بخواهیم پدیده‌ای را به گونه کلی بررسیم باید از حس و خیال و گمان و وهم فراتر رویم. این تمایز عقل است با دیگر فوا.

+ نوشته شده توسط مصطفی علیمرادی در دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1390 و ساعت 10:31 |
البته واضح و مبرهن است که همه چیز را نمی توان با محک عقل و خرد آزمود. بلکه قوای دیگر نیز سهمی در شناخت و تصدیق حقایق دارند. اما اگر کسی با عقل به پیش رود و در هر مسئله آن را معیار حکم قرار دهد به مشکل بر نخواهد خورد. عقل چراغی است که افق های دور دست از راه انسان را روشن می کند و او را از جزئیات فروبسته می رهاند. اگر هر حکم با عقل سنجیده شود، گرچه شاید نتوان آن صدق و کذبش را با آن معین کرد، می توان ماهیت آن حکم را آشکار ساخت، بنیان های آن را معلوم کرد، و به منشاء آن پی برد. بنا بر این، از میان هر چیز دیگر اگر به وسوسه عقل کنی گوش، کمتر آسیب خواهی دید.

عقل چیست؟ عقل همان است که است. من عقل معاش و عقل .... نمی دانم. عقل برای من فقط یک چیز است و یک معنا بیشتر ندارد، و آن قوه ای است که هر چه به آن عرضه شود، همه جوانب آن را می سنجد و بهترین حکم را می کند.

+ نوشته شده توسط مصطفی علیمرادی در پنجشنبه یکم اردیبهشت 1390 و ساعت 8:47 |

خوش‌تر ز عیش و صحبت و باغ و بهار چیست

ساقی کجاست گو سبب انتظار چیست

هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار

کس را وقوف نیست که انجام کار چیست

پیوند عمر بسته به مویی است هوش دار

غم‌خوار خویش باش غم روزگار چیست

معنای آب زندگی و روضه ارم

جز طرف جویبار و می خوش‌گوار چیست

مستور و مست هر دو چو از یک قبیله‌اند

ما دل به عشوه که دهیم اختیار چیست

راز درون پرده چه داند فلک خموش

ای مدعی نزاع تو با پرده‌دار چیست

سهو و خطای بنده گرش اعتبار نیست

معنای عفو و رحمت آمرزگار چیست

زاهد شراب کوثر و حافظ پیاله خواست

تا در میانه خواسته کردگار چیست

+ نوشته شده توسط مصطفی علیمرادی در چهارشنبه بیست و پنجم اسفند 1389 و ساعت 10:22 |
گفته شده که بنیان های علم در فلسفه تبیین می شود. یعنی خود علوم شایستگی مستدل کردن اصول خود را ندارند. در واقع هر قانون علمی که در دانشمندان علوم صادر می کنند، بر پایه استدال ها و براهین فلسفی استوار است.

اما آیا در روزگار حاضر چنین توجیهی ضامن بقای فلسفه خواهد بود؟

فلسفه در این روزگار چه جایگاهی دارد؟

+ نوشته شده توسط مصطفی علیمرادی در یکشنبه بیست و پنجم مهر 1389 و ساعت 11:57 |
شاید کتابهای بسیاری با عنوان فلسفه چیست دیده باشید. آیا با خواندن آن کتابها پاسخی برای این پرسش یافته اید؟

شاید پرسش از چیستی فلسفه در خود پرسش هایی چون: فلسفه درباره چیست؟ فایده فلسفه چیست؟ کاربرد فلسفه چیست؟ هم به گونه مضمر داشته باشد.

اگر بخواهیم پاسخی ساده و آنگونه که مقبول همگان افند ارائه دهیم ، شاید مناسب باشد که بگوییم فلسفه یعنی اندیشیدن در باره هر پدیده، هر عمل، و هر گفتار و هر نوشتار در کلیت آن.

اینکه قید کلیت را آوردیم به این سبب بود که تفکر در امور جزئی کار علم است اما فلسفه به کلیت اشیاء و امور می‌پردازد.

 فلسفه اندیشیدن است، اندیشیدنی که آغاز و انجام هر پدیده یا امری را در بر می‌گیرد.

+ نوشته شده توسط مصطفی علیمرادی در سه شنبه سیزدهم مهر 1389 و ساعت 13:50 |
سالیان متمادی است که در ایران اندیشه ناب و نظام فلسفی مدون ایجاد نشده است. از زمانی که ملاصدرا نظام فلسفه متعالیه را بنیان نهاد تا کنون، هیچ دستگاه فلسفی که سخن جدید و مطابق با معضلات فکری روزگار حاضر ایران و جهان باشد از سوی متفکران ایرانی بنا نگردیده.

علت چیست؟

برخی بر آن‌اند که تفکر پیشینیان  راه  حل همه معضلات فکری ایران و جهان را در خود دارد و با تفسیر و تبیین اندیشه‌های گذشتگان می توان به آن رسید، و از همین روی نیازی به اندیشه جدید وجود ندارد.

برخی دیگر بر آن‌اند که مانع اصلی در تحول اندیشه و ایجاد نظام های فلسفی متنوع چونان غرب، دین است. همان گونه  که  غربیان وقتی توانستند به اندیشه جدید دست یابند که دین را کنار گذاشتند. به گمان ایشان باید به غرب بنگریم و شیوه اندیشمندان آن را در پیش گیریم.

برخی دیگر بزرگی اندیشمندان پیشین را علت طرح نشدن اندیشه نو دانسته اند به این معنا که اندیشمندان گذشته تا آن اندازه بزرگ بوده اند که هیچ کس را یارای آن نیست که بالای سخن آنان سخنی بگوید. حتی برخی سخن را به اینجا رسانده اند که فهم فلسفه بزرگانی مانند ابن سینا شیخ اشراق و ملاصدرا کار هر کسی نیست، بلکه معدودی به فهم اندیشه ایشان نائل می شوند. ما باید به اندازه ایشان بزرگ باشیم تا بتوانیم از آنها بگذریم.

اینک ماییم و فلسفه  و ما هنوز نمی دانیم در اندیشه جهانی و سیر تطور تفکر در کجا ایستاده ایم.

چه باید کرد؟ و باز هم می پرسم:

علت رکود اندیشه فلسفی در ایران چیست؟

+ نوشته شده توسط مصطفی علیمرادی در شنبه سی ام مرداد 1389 و ساعت 11:57 |
بسیاری ترجیح می دهند به هر آنچه پذیرفته شده و در جامعه به شکل هنجار درآمده دل ببندند و خطر باز اندیشی و بر هم زدن اندیشه غالب را نمی پذیرند. شاید از همین روی باشد که شمار آنانی که اندیشه ای نو به جامعه عرضه داشته اند بسیار اندک است.

فلسفه به انسان می آموزد که هیج چیزی را بدون اندیشه نپذیریم، و چنانچه امری خلاف عقل بود، اگرچه همه جامعه آن را پذیفته باشند از پذیرفتن آن سر باز می زند و به مخالفت با آن بر می خیزد. اگر در جامعه انسان ها از عقل پیروی کنند هیچگاه نمی توان قوانین و احکام  نامعقول بر آنها جاری کرد.

+ نوشته شده توسط مصطفی علیمرادی در سه شنبه نوزدهم مرداد 1389 و ساعت 13:21 |